| نظرات 2 | 1:18 AM پنجشنبه، 19 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نويسنده: بي وفا | موضوع: عشق ودوستی
برای عشق تمنا كن ولی خار نشو.
برای عشق قبول كن ولی غرورت را از دست نده.
برای عشق گریه كن ولی به كسی نگو.
برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.
برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشكن.
برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگیر.
برای عشق وصال كن ولی فرار نكن.
برای عشق زندگی كن ولی عاشقانه زندگی كن.
برای عشق بمیر ولی كسی رو نكش.
برای عشق خودت باش ولی خوب باش
| (نظر بدهید.) | 3:16 PM چهارشنبه، 24 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نويسنده: بي وفا | موضوع: عشق ودوستی
آدم وقتی که میمیره آزاد میشه آزاد آزاد
دیگه نه از عشق خبری هست نه از غم , نه از پول و نه از ...
دیگه حتی مریض هم نمیشه که کسی نیاد عیادتش
دیگه غصه نداری که بری یه گوشه زانوی غم بغل کنی
دیگه عاشق کسی نمیشی که عاشقت نباشه
دیگه به کسی راست نمیگی که بهت دروغ بگه یا دروغ بگی که راست بشنوی
دیگه دلت هم واسه کسی تنگ نمیشه
دیگه غرور هم نداری که وقتی یه نفر بهت توهین کرد ناراحت بشی
دیگه حتی به اونایی که دوستشون داری نمیتونی بگی دوستت دارم
چیه ؟
ناراحت شدی ؟؟
یاد غمهات افتادی ؟؟؟
یا شاید گناهت ؟؟؟؟
یا دلهایی که شکستی ؟؟؟؟؟
اصلا میخوای بیا یه کاری بکنیم
بیا نمیریم
بیا زنده بمونیم و آدم باشیم .
| (نظر بدهید.) | 3:12 PM چهارشنبه، 24 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نويسنده: بي وفا | موضوع: عشق ودوستی
آخر ساعت درس یك دانشجوی دوره ی دكترای نروژی ، سوالی مطرح كرد : استاد ، شما كه از جهان سوم می آیید ، جهان سوم كجاست ؟
فقط چند دقیقه به آخر كلاس مانده بود .
من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم كه روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می كنم .
به آن دانشجو گفتم : جهان سوم جایی است كه هر كس بخواهد مملكتش را اباد كند ،
خانه اش خراب می شود و هر كس بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملكتش بكوشد ...
دكتر محمود حسابی
| نظرات 7 | 9:47 PM جمعه، 5 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نويسنده: بي وفا | موضوع: عمومی
مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمد و گفت من تو را نجات می دهم برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داده ای فکر کن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟
او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که میرفت عنکبوتی را دید اما برای انکه او را لگد نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت تار عنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی مرد تار عنکبوت را گرفت در همین هنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا با لا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد که ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتی گفت تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد
| نظرات 4 | 4:24 PM پنجشنبه، 7 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نويسنده: بي وفا | موضوع: عمومی
شوهر نمونه
تعدادی مرد در رخت کن یک باشگاه گلف نشسته بودند
موبایل یکی از آنها زنگ میزند
مردی گوشی را بر می دارد و روی اسپیکر میگذلرد و شروع به صحبت می کند همه ساکت میشوند و به گفتگوی او با طرف گوش می دهند
مرد: بله بفرمایید
زن:سلام عزیزم منم باشگاه هستی؟
مرد :سلام بله باشگاه هستم
زن:من الان توی فروشگاهم یک کت چرمی خیلی شیک دیدم فقط هزلر دلاره میشه بخرم؟
مرد: آره اگه خیلی خوشت اومده بخر
زن: میدونی از کنار نمایشگاه ماشین هم که رد میشدم دیدم اون مرسدس بنزی که خیلی دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خیلی دلم میخواد یکی از اون ها رو داشته باشم
مرد: چنده؟
زن شصت هزار دلار
مرد: باشه اما با این قیمتی که داره باید مطمئن بشی که همه چبزش رو به راهه
زن: آخ مرسی یه چیز دیگه هم مونده اون خونه ای که پارسال ازش خوشم میومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره
مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه میتونی بخرش
زن: باشه بعدا میبینمت خیلی دوست دارم
مرد :خداحافظ
مرد گوشی را قطع میکند مردهای دیگر با تعجب مات و مبهوت به او خیره میشوند
بعد مرد میپرسد : این گوشی مال کیه؟؟؟؟![]()
| (نظر بدهید.) | 4:22 PM پنجشنبه، 7 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نويسنده: بي وفا | موضوع: طنز
امشب از دنیای غم بیگانه ام
مست و از خود فارغ و دیوانه ام
غرق در زیبایی چشمان یار
بی قرارم بی قرارم بی قرار
روشنی از آسمان می باردم
بس امید از زندگی می بایدم
دختر الهام ساقی ِ من است
خوش صدا و لایق و تر دامن است
هر دمی آواز و پیغامی دگر
هر زمان می ریزدم جامی دگر
ریزدم در جام آب لم یزل
گویدم هر لحظه اسرار ازل
یار من معشوقه ریز و درشت
بسته دست خوبرویان را زپشت
آمده در قصه شیرین من
سر نهاده بر سر بالین من
صحبت از فردا و از عشق صداست
محفل نور و گل و آیینه هاست
خوبرویان هر طرف برخاسته
مجلسی روحانی و آراسته
امشب از جامی طلایی سرخوشم
گاه بیدار و زمانی بی هُشم
وای اگر امشب به سر آید مرا
سایبان تب به سر آید مرا
می شوم از نو حریف رنج و درد
می شود چشمان گرمم سرد ِ سرد
| (نظر بدهید.) | 4:19 PM پنجشنبه، 7 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نويسنده: بي وفا | موضوع: شعر
شکسپیر معتقده:گذشت زمان
بر آنها که منتظر میمانند، بسیار کند
بر آنها که می هراسند، بسیار تند
بر آنها که زانوی غم بغل می گیرند، بسیار طولانی و
بر آنها که به سرخوشی می گذرانند، بسیار کوتاه است
اما
بر آنها که عشق میورزند
زمان را آغاز و پایانی نیست
| نظرات 1 | 4:17 PM پنجشنبه، 7 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نويسنده: بي وفا | موضوع: عمومی
درباره وبلاگ

سلام.اميدوارم از مطالب وبلاگ خوشتون بياد.نظر يادتون نره
فهرست اصلی
نویسندگان
(80)
بي وفا
نوشته های پیشین
آرشیو موضوعی
دوستان
وبلاگ يكتا(داستان هاي آموزنده)
جملات عاشقانه
ذهن زيبا
گل ها رو تقسيم كردند گل سرخ نصيب خار شد ...
پیوندهای روزانه
صفحات
خبرنامه
نظرسنجی
تالار گفتمان
آمار وبلاگ